من و دوست غولم ( قصه هایی از یک زندگی آشفته… chaos

Just another WordPress.com weblog

حس بهترین بودن

بیان دیدگاه »

چوب دراز داخل ماسه ها که بی سایه می شد و گرما شکل عرق دانه دانه می چکید، می رفتیم وبالای آن شیب تند داغ می نشستیم… برادرم که طبعش گرم تر از من بود این جور وقت ها تمام اتصالات درونی اش مختل می شد و به نوعی تفریح من می شد ! می نشستیم و کشتی های به ظاهر کالابری را نگاه می کردیم و آدم های دولا دولا را که حتی نفسشان هم قطع کرده بودند که کسی نفهمد آدمند… و گاهی هم خودمان را یادمان می آمد که فجیع تر از این ها رسیدیم… یعنی نرسیدیم، ماندیم! گاهی هم برادرم می رفت و چند آبجو می دزدید… می رفتیم و با خنده سر می کشیدیم شان… تلخ بودند و گس ! چند دقیقه که می گذشت دلمان مثل لباسشویی می پیچید و من می دیدم که برادرم دراز می شود و پاهایش آب می رود و سرش مثل بادبادک این طرف و آن طرف می رود ! بعد مثل همیشه می پرسیدم : چرا اینجا رو شهر الاغ ها می گن؟ من که تا حالا الاغی ندیدم.. و او اول نگاهم می کرد و من می دیدم که چگونه دنبال نقطه سیاه می گردد که نیست و بعد مثل همیشه جواب می داد نه الاغ ! این ها خودشان الاغ اند… دیگر الاغ بیاورند چه کار ! و بعد مثل اینکه می خواست حرف خودش را به خودش ثابت کند خیره به دریا نگاه می کرد ! گاهی هم که زیاد می خورد و گرم می شد گریه می کرد… اما من.. خیلی دلم می خواست گریه کنم اما نمیشد ! نمی توانستم… هیچ وقت گریه نکردم…حتی وقتی به اینجا رسیدیم و جایی نداشتیم و چیزی برای خوردن هم… گریه نکردم ! حتی آن روز که مادرم مرا که هنوز در پارچه سفیدی می پیچیدند به گوشه دیوار پرت کرد و رفت برای همیشه…مطمئنم که گریه نکردم ! حتی آن روز که پدرم ما را رساند به مرز و گفت از اینجا که مستقیم بروید می رسید ! و من دلم می خواست برای خریت خودمان گریه کنم ولی حتی برای اینکه پدر را ..که نه ! پدر نامش نبود …عصبانی کنم که دستان سنگینش نوازشم کند به او گفتم ” حروم زاده !” او اما خندید ! من هم… خودم می دانستم من هم مثل او… ! و آن روز… وقتی که باز آبجو دزدیدیم و خوردیم و برادرم رفت که خنک تر شود و من دیدم که چگونه از آن بالا با سینه روی آب پهن شد و مُرد.. گریه نکردم ! گریه … ولی آن روز که رفتم ملکه خانه شیخ نشینی یا شیخ نشین ها ،(چه فرق می کند یک نفر یا چند نفر وقتی نه مادرت مقدس بود و نه یادت دادند که هر کسی مقدس به دنیا می اید حتی… ) باشم هم گریه نکردم… اما خودم دیدم پیرزن اهل یوگوسلاوی همسایه مان که مثل همه الاغ ها مسافر شهر الاغ ها بود گریه می کرد برایم ! گریه می کرد…

متنی از بهترین وبلاگ نویس دنیا ….

بین یک دایره ی بزرگ آنقدر می چرخاننت تا یک گوشه خوابت ببرد! حتی نه در نقطه ای پرگار. یک گوشه…

نوشته شده توسط monjaregh

ژانویه 1, 2010 در 7:21 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

پادشاه بابل

با یک دیدگاه

می گن یه روز پادشاه بابل  از خواب پا می شه و تمام وزرا و داشمندان شهر رو جمع می کنه تو قصرو و می گه من یه هزارتو می خوام، هزار تویی که هیچ کس از درونش توان بیرون اومدن نباشه . . . . .

دانشمندا یه فشار به مغزشون می یارن و یه هزار تو با هزار تا دالون و در و دروازه و تله و بالا و پایین می سازن که باعث حیرتی شد در میون خلق جهان. – به قول حکما حیرتی که فقط نزد خداست.

القضا یه پادشاهی از اعراب برای جشنی  پا گذاشت توی شهر و پادشاه بابل هم برای خوشی اهل شهر اون رو فرستاد تو هزار تو . . پادشاه عرب تا شب همین جور توی دالون گشت و گشت و میون اهل جهان تحقیر شد. سری بالا کرد و دعایی کرد و آخر از اون هزار تو بیرون اومد .

به پادشاه که از خوشحالی در پوستش جا نمی شد  یه خنده ای کردو گفت من در کشورم هزار تویی دارم که هزار بار پیچیده تر ازهزار توی شهر شماست.

سالها گذشت و پادشاه عرب به بابل حمله کرد و تمام سپاه  بابل را شکست داد ،برج  باروی شهر رو خراب و پادشاه بابل رو اسیر . پادشاه عرب ، پادشاه بابل رو دست بسته تا عربستان برد و وارد صحرایی شد .از آنجا نیز تا دل صحرا سه روز پیش رفت . پادشاه بابل را از اسب پیاده کرد و گفت ، اینجا هزارتوی کشور من است نه برجی دارد و نه دری ونه دیواری .   پادشاه بابل رو ول کرد و رفت تا از تشنگی و گشنگی بمیرد.

نوشته شده توسط monjaregh

دسامبر 27, 2009 در 8:18 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

بیان دیدگاه »

پس از جنگ کلونتارف، که دشمن نروژی درآن با شرم شکست آشنا شد، شاه بزرگ به شاعر چنین گفت:

- در خشانترین فتوحات را اگر در قالب مفرغ کلمات نریزیم جلوه خود را از دست خواهند داد. می خواهم که تو پیروزی مرا اعلام کنی و مدح مرا بسرایی . من انئوس خواهم شد و تو ویرژیل من .  آ یا خودت را شایسته در دست گرفتن این اثر که هر دو ما را جاودانه خواهد ساخت می دانی یا نه؟

شاعر گفت:

بله، سلطان من،من اولان بزرگ هستم . دوازده زمستان را به مطالعه عل عروض گذرنده ام. سیصد و شصت افسانه را که  شعر حقیقی بر پایه آنها قرار گرفته است از بر دارم. دوره های شعر اولستر و مونستر در سیمهای چنگ من هستند. قواعد به من اجازه می دهند که قدیمی ترین کلمات و ظریف ترین استعاره ها را به کار برم…..

.

.

.

حال ندارم فصه رو تعریف کنم در کل سه سال بعد، شاعر خودش رو کشت و شاه هم در سرزمین خود شروع کرد به گدایی.

شاعریه روز از خواب پا شد و زیبایی رو سرود . . .

کاش هر لحظه می شد به لبخنش می خندیدم، کاش می شد هر لحظه می شد او را در آغوش می گرفتم و آرام هقی هقی می کردم.

کاش خیلی چیز های دیگر نبود . کاش فکر دیگری نبود . کاش غم دیگری نبود. کاش او بود .

این رئزها سخت دلم گرفته است. دیگر نمی خندم. دیگر چیزی ندارم که بخندم

نوشته شده توسط monjaregh

دسامبر 25, 2009 در 2:49 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

چرت و پرت

بیان دیدگاه »

نوشته شده توسط monjaregh

نوامبر 13, 2009 در 3:48 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

با یک دیدگاه

نمی دونم چند وقت شده بود که این کار رو نکرده بودم اما امروز به صداهای ضبط شده یک دوست گوش دادم. ارزش بارها گوش دادن را دارد. صداهایی که می تواند به آرامی احساسات دو نفریمان را تعریف کند. این چند روز وقت کرده ام به گذشته فکر کنم. به این زمان طولانی. . .
به این همه تلاش . . به این همه عشق. . . . .

نوشته شده توسط monjaregh

اکتبر 2, 2009 در 7:43 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

با 2 دیدگاه

مسافر تاکسي
Conversation
سروش صحت

پسر جواني که جلوي تاکسي نشسته بود، سرش را به پنجره چسباند و با صدايي آرام با موبايلش پچ پچ مي کرد. زن چاقي که عقب تاکسي نشسته بود با مرد کناري اش سر راه هاي از بين بردن ترافيک بحث مي کرد. زن مي گفت بايد دنبال راه هاي زيربنايي بود و مرد مي گفت بايد دنبال راه هاي فرهنگي گشت و فرهنگ سازي کرد. من گفتم؛ «فرهنگ سازي هم زيربنايي است ولي ترافيک بيشتر از فرهنگ سازي به خيابان سازي احتياج داره.» راننده که مي خواست اخبار را گوش کند، صداي راديو را زياد کرد. جوان که صداي دوستش را نمي شنيد از راننده خواست صداي راديو را کم کند. راننده که مي خواست اخبار را بشنود به ما گفت؛ «يواش تر.» همان موقع مگسي بزرگ از پنجره آمد تو و ويزويزکنان مشغول چرخيدن شد. زن به مرد کناري اش گفت؛ «به اين مگس بگيد بره بيرون.» مرد گفت؛ «بله؟» زن گفت؛ «بي زحمت به اين مگس بگيد بره بيرون.» مرد گفت؛ «مگس لطفاً برو بيرون.» زن گفت؛ «منو مسخره مي کنيد؟» و به پسر جوان گفت؛ «بي زحمت اين مگس رو بندازين بيرون.» پسر جوان گفت؛ «من از مگس چندشم ميشه. شما بگيريدش من ميندازمش بيرون.» زن گفت؛ «مرده شوربرده چه تندتند هم اين ور اون ور درميره.» همين موقع مگس روي دماغ زن نشست. زن فرياد کشيد؛ «اîه… اîه برو گمشو کثافت.» مگس از روي دماغ زن بلند شد، روبه روي ما زير آينه ايستاد و رو به ما گفت؛ «ويز ويز ويز… ويز… ويز.» زن به مرد گفت؛ «چي داره ميگه؟» راننده گفت؛ «داره ويزويز مي کنه.» زن گفت؛ «نميشه کشتش؟» مگس گفت؛ «ويز؟… ويز ويز ويز ويز.» و بعد از پنجره بيرون رفت. زن گفت؛ «آخيش، خوب شد رفت.» راننده گفت؛ «آمد مگسي پديد و ناپيدا شد.» چند دقيقه يي سکوت شد. بعد صحبت ها را از سر گرفتيم. زن گفت؛ «ويز ويز ويز…» مرد گفت؛ «ويزويز.» من گفتم؛«ويز ويز.» پسر جوان آرام با موبايل ويزويز مي کرد و راننده به ويزويز راديو گوش مي کرد. توي ايستگاه همه پياده شديم و ويز و ويز و ويز…
روزنامه اعتماد

نوشته شده توسط monjaregh

سپتامبر 14, 2009 در 6:43 ق.ظ

ارسال شده در Uncategorized

hanuz zendeam

با 3 دیدگاه

nemitunam farsi benivisam
faghat zendeam hanuz. dnoya ham haminjuri dare migzare. alaki. havinjuri:)

نوشته شده توسط monjaregh

سپتامبر 12, 2009 در 5:37 ق.ظ

ارسال شده در Uncategorized

سنگ ریزه

با یک دیدگاه

یه چند سالی یکی از سرگرمی هام پیاده روی با پای برهنه بود. . .

وقتی کفشت رو در میاری و بعد جورابت رو یه احساس خوشمزه ای به آدم دست می ده ، مسیر نسبتا طولانی بود . و تقریبا همیشه ثابت . یه مسیر بیرون شهر . کنار خیابون یا بهتر بگم جاده نا هموار بود، پیاده رویی وجود نداشت، از خاکی بقل جاده آروم حرکت می کردیم . حداکثر کا ری که می تونستی بکنی این بود که از لبه جاده استفاده کنی، نمی شد خیلی این کار رو کرد، امکان داشت ما شین ها بزنن بهمون.. .  ترجیه می دادیم از همون کناره خاکی جاده استفاده کنیم . . .

توی این مسیر تنها کاری که می تونستی بکنی این بود که حرف بزنی. حرفها معمولا روایت خاطرات قدیمی بود . خاطراتی که خیلی هاشون برای خیلی ها نا مفهوم بود، تعریف از جنایت . . . اتفاقاتی که خیلی ها حتی نمی خوان باورشون کنن. اما واقعیت بود. . .
توی این بین شاید تنها چیزی که می تونست مانع حرف زدن بشه . زنگ خوردن گوشی بود یا شاید دیدن چند نفر آشنا سوار به یه موتور که آشنا بودن و شاید هم ایستادن برای تا زدن شلوار که کمتر کشیده بشه روی زمین .

در حاشیه مسیر یه کوه بود با یه چراغ سبز بالای اون (یه چند باری اونجا رفتم، بالای اون کوه. جای باحالیه )، اون کوه برای من خیلی معنی داشت،  نماد یک جهان بینی بود. مزارع گندم هم بود. وقتی اول بهار از کنارشون رد می شدی یه بوی تند گنرم نم دار می خورد توی بینیت . . . یه چند تایی سگ هم بود ، گاهی پارس می کردن.

گاهی مسیر طولانی ترین هم می شد . وقتی که خسته بودی انگار دورتر هم می شد . ولی نشستنی در کار نبود. می دونستیم اگه بشینیم دیگه نمی تونیم ادامه بدیم. گاهی این پیاده روی خیلی دیر وقت می شد . یادمه یه  شب نزدیک ساعت 1.5  راه افتادیم .

توی مسیر گاهی سنگ ریزه ای می رفت زیر پا و چه قدر هم این سنگ ریزه ها زیاد بود . گاهی هم شیشه توی پامون گیر می کرد. سنگریزه ها دردناک بودند گاهی. . .

می تونستی معنای واقعی درد رو بچشی . . . ولی تو این وسط بدترین اتفاقی که می تونست برات پیش بیاد خیس شون پا بود ، اگه کف پات خیس می شد روزگارت سیاه بود. تمام سنگ ریزه های مسیر می چسبید به کف پات و دردناک تر می شد اوضاع . گاهی هوا سرد بود ، پاهات بی حس می شد، بعد از یه مدت کف پام ترک خورد، پوست کف پام کلفت شده بود .

انتهای مسیر باید آروم پات رو توی آب فرو می بردی و اینجا بود که همه چیز تموم می شد. باید منتظر می موندی تا هفته بعد بیاد. . . .


هوس کردم یه جایی یه مسیر طولانی رو با پای برهنه برم . یه مسیر طولانی، تنها . . .

هیچ موقع نفهمیدم چرا این پیاده روی ها رو انجام دادم

نوشته شده توسط monjaregh

جولای 31, 2009 در 7:01 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

اه پسر ما چقدر خر بودیم. . . .

بیان دیدگاه »

این آهنگه big girls don’t cry پسر چقدر قشنگه . حال می کنم از گوش کردنش. همین جوری الکی. . . . (این آخرش یه تقلید بود.)

تقلید. . . .
خیلی وقته قربون کسی نرفتم،خیلی وقت نامه ننوشتم. خیلی چیز جالبی می شه وقتی بلد نباشی. وقتی که . . .
امروز اولین روز کاری بود. انقدر که فکر می کردم بد نبود. خیلی هم خوب نبود. فضاش من و یه جوری یاد اون دفتر توی طبقه سوم اون ساختمون آبی رنگ توی میدون توحید می ندازه . اون جا هم همین جوری بود. همه با تلفن حرف می زدن . . . :) از اون دفتر دیگه چیزی نمونده . شاید فقط یه عالم خاطره تلخ باقی مونده باشه. فکر کنم کلا فقط یک بار رفتم اونجا، در زدم، یه آقایی در رو باز کرد. با یه سیبیل گنده. گفتم آقا ببخشید اینجا دفتره. … خوشمزه ترین سوال دنیا بود. آقا ببخشید اینجا دفتره. بعد داریوش از اون ور در کلش رو کرد بیرون گفت سلام . . .
بعید می دونم 5 سالم هم می شد.
پسر چقدر خر بودیم ما. . .
این جمله رو که الان گفتم رو یه بار من و شفیع جلوی در سلف با هم گفتیم و خندیدیم . . .
غذا ماهی بود، و. البته خرما هم بقلش می دادن. شفی یه نصف نون لواش برداشت و خرما ها رو چید توش و نون رو آروم رول کرد.
گفتم شفی یادته بچه بودیم مامانامون نون پنیر درست می کردن می بردیم مدرسه. گفت آره با گردو. . .
گفتم یادته هیچ وقت هم نمی خواستیم ببریمش مدرسه.
یه خنده ای کرد و گفت آره . . .
یه نگاه ی به ساندویچ تو دستش کردم . اون هم یه نگاهی به من کرد و با هم دیگه گفتیم :اه پسر ما چقدر خر بودیم. . . .
می موردیم برای اون یه پر کالباس وسط اون نون بد بوی مدرسه . . .
فقط یه سری اسم از ان روزا برام مونده، پدارم رو خیلی دوسش داشتم . بیماری قلبی داشت. سفید رو بود. با ادب و البته باهوش.
اشکان ه میادمه. خونشون توی خیابون سلیمانی بقل ا ون مسجده بود. راستی یه بار خونشون رو عوض کردن. حیدری هم یادمه. خونشون بقل اون نون وایی بربریه بود. یکی از بچه ها رو که دیدم می گفت یه شرکت توی ونک داره. یه پسره هم بود اسمش رستمی بود ، آخ ناهید چه قدر از این بدش می اومد . راستی اون موقع ناهید مامان بود ناهید نبود.

.
من موندم چرا این نوشته بالا انقدر به هم بی ربطه. . . .
.
.
.
اون یه تیکه که داشتم دوستا رو توصیف می کردم. یاد شازده کوچولو افتادم . یه تیکش در مورد توصیف آدم بزرگا از هم دیگس.( حیدری موهاش طلایی بود و سیخ. معلم چهارم دبستانمون دیوانه موهای اون بود. می گفت مثل موهای برادرشه.:)   )

نوشته شده توسط monjaregh

جولای 23, 2009 در 6:42 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

یاسمین

بیان دیدگاه »

یاسمین داره از سر و کلم بالا می ره . می گه می خوام ببینمش می گم نه. . . .

می گه به خدا گریه نمی کنم، سپیده رو نیگا می کنم . به یاسمین نیگا می کنه و می گه: اگه بری گریه کنی من می دونم و با تو . . . .

یاسمین می گه نه به خدا .. . .

من می رم به سمت در و از پله ها می رم پایین ، هنوز نمی خوام یاسمین رو با خودم ببرم، یاسمین سریع پشت سرم می دوئه و با لهنی التماس گونه می گه : امیر منم می یام .وایمی ایستم روی پله . از پله ها میرم پایین و آروم می گه امیر می خوان بکشنش . . . می گم خوب اگه نکشیمش اون موقع چی بخوریم .می گه خوب قرمه سبزی بخوریم. . . نا خودآگاه خندم می گیره .   .  ( نمی دونم تو این وسط چرا همش یاد اون فیلمه می یفتم زن آمریکاییه تو تهران  )  .

می رسیم پایین جلوی در . از ته راه رو نور می زنه به چشم. وارد حیاط می شیم ، یاسمین پشت من می یاد .

بابا با یه ژست با حال وایساده اون ور . لبهاش آویزونه . . وقتی این جوری می شه خیلی باحاله . .

کله گوسفند افتاده یه طرف . یاسمین هیچ واکنشی از خودش نشون نمی ده . نترسیده . رامین به من نیگا می کنه می گه این رو برای چی آوردی پایین . می گم خودش گفت.

هنوز داره نیگا می کنه. گوسفند خری بود . . .می خواستم بیارمش پایین پدرم در اومد، دستاش رو گرفتم از پله ها شوتش کردم پایین  . . . با کله رفت پایین پله ها .

بابا می گه سبد ها چی شد . می گم یه دیقه صبر کن ناهید داره دمبالش می گرده. می گه بدو برو بیار، بدو!!

رامین هم می گه این و وردار ببر بالا (به یاسمین اشاره می کنه)

به یاسمین می گم بیا بریم . اونم بدون اینکه چیزی بگه دنیالم می یاد . توی پله ها می گه. چرا کشتینش . . می خندم می گم خوب اگه نکوشیمش چی بخوریم . میگه خوب علف بخوریم  میوه بخوریم ، مرغ بخوریم. می ترکم از خنده . . .میگم بابا مگه مرغا آدم نیستن . .

ناخودآگاه یاد یه فیلم دیگه می افتم ( زنده خوارها گروهی هستند که معتقدند حتی میوه ها و درخت ها دارای روح هستند و نباید آنها را خورد و تنها باید از میوه هایی که از درختان افتاده اند و مرده اند  تغزیه کرد. فه………. )

وقتی می ریم بالا می پره بقل (بغل)  سپیده و می زنه زیر گریه. . ..

یاسمین دختر باهوشیه ، خیلی بیشتر از بچه های هم سن و سالش می فهمه . ابدا لوس نیست . . .  با ادبه . . . همیشه مرتبه . . .   اینها  رو مدیون تربیت  سپیدس. . .

فقط فک کنم یه خورده تنهاست.

نوشته شده توسط monjaregh

جولای 17, 2009 در 8:12 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized