نمی دونم چند وقت شده بود که این کار رو نکرده بودم اما امروز به صداهای ضبط شده یک دوست گوش دادم. ارزش بارها گوش دادن را دارد. صداهایی که می تواند به آرامی احساسات دو نفریمان را تعریف کند. این چند روز وقت کرده ام به گذشته فکر کنم. به این زمان طولانی. . .
به این همه تلاش . . به این همه عشق. . . . .
| مسافر تاکسي |
|
سروش صحت
![]() پسر جواني که جلوي تاکسي نشسته بود، سرش را به پنجره چسباند و با صدايي آرام با موبايلش پچ پچ مي کرد. زن چاقي که عقب تاکسي نشسته بود با مرد کناري اش سر راه هاي از بين بردن ترافيک بحث مي کرد. زن مي گفت بايد دنبال راه هاي زيربنايي بود و مرد مي گفت بايد دنبال راه هاي فرهنگي گشت و فرهنگ سازي کرد. من گفتم؛ «فرهنگ سازي هم زيربنايي است ولي ترافيک بيشتر از فرهنگ سازي به خيابان سازي احتياج داره.» راننده که مي خواست اخبار را گوش کند، صداي راديو را زياد کرد. جوان که صداي دوستش را نمي شنيد از راننده خواست صداي راديو را کم کند. راننده که مي خواست اخبار را بشنود به ما گفت؛ «يواش تر.» همان موقع مگسي بزرگ از پنجره آمد تو و ويزويزکنان مشغول چرخيدن شد. زن به مرد کناري اش گفت؛ «به اين مگس بگيد بره بيرون.» مرد گفت؛ «بله؟» زن گفت؛ «بي زحمت به اين مگس بگيد بره بيرون.» مرد گفت؛ «مگس لطفاً برو بيرون.» زن گفت؛ «منو مسخره مي کنيد؟» و به پسر جوان گفت؛ «بي زحمت اين مگس رو بندازين بيرون.» پسر جوان گفت؛ «من از مگس چندشم ميشه. شما بگيريدش من ميندازمش بيرون.» زن گفت؛ «مرده شوربرده چه تندتند هم اين ور اون ور درميره.» همين موقع مگس روي دماغ زن نشست. زن فرياد کشيد؛ «اîه… اîه برو گمشو کثافت.» مگس از روي دماغ زن بلند شد، روبه روي ما زير آينه ايستاد و رو به ما گفت؛ «ويز ويز ويز… ويز… ويز.» زن به مرد گفت؛ «چي داره ميگه؟» راننده گفت؛ «داره ويزويز مي کنه.» زن گفت؛ «نميشه کشتش؟» مگس گفت؛ «ويز؟… ويز ويز ويز ويز.» و بعد از پنجره بيرون رفت. زن گفت؛ «آخيش، خوب شد رفت.» راننده گفت؛ «آمد مگسي پديد و ناپيدا شد.» چند دقيقه يي سکوت شد. بعد صحبت ها را از سر گرفتيم. زن گفت؛ «ويز ويز ويز…» مرد گفت؛ «ويزويز.» من گفتم؛«ويز ويز.» پسر جوان آرام با موبايل ويزويز مي کرد و راننده به ويزويز راديو گوش مي کرد. توي ايستگاه همه پياده شديم و ويز و ويز و ويز… روزنامه اعتماد
|
hanuz zendeam
nemitunam farsi benivisam
faghat zendeam hanuz. dnoya ham haminjuri dare migzare. alaki. havinjuri:)
سنگ ریزه
یه چند سالی یکی از سرگرمی هام پیاده روی با پای برهنه بود. . .
وقتی کفشت رو در میاری و بعد جورابت رو یه احساس خوشمزه ای به آدم دست می ده ، مسیر نسبتا طولانی بود . و تقریبا همیشه ثابت . یه مسیر بیرون شهر . کنار خیابون یا بهتر بگم جاده نا هموار بود، پیاده رویی وجود نداشت، از خاکی بقل جاده آروم حرکت می کردیم . حداکثر کا ری که می تونستی بکنی این بود که از لبه جاده استفاده کنی، نمی شد خیلی این کار رو کرد، امکان داشت ما شین ها بزنن بهمون.. . ترجیه می دادیم از همون کناره خاکی جاده استفاده کنیم . . .
توی این مسیر تنها کاری که می تونستی بکنی این بود که حرف بزنی. حرفها معمولا روایت خاطرات قدیمی بود . خاطراتی که خیلی هاشون برای خیلی ها نا مفهوم بود، تعریف از جنایت . . . اتفاقاتی که خیلی ها حتی نمی خوان باورشون کنن. اما واقعیت بود. . .
توی این بین شاید تنها چیزی که می تونست مانع حرف زدن بشه . زنگ خوردن گوشی بود یا شاید دیدن چند نفر آشنا سوار به یه موتور که آشنا بودن و شاید هم ایستادن برای تا زدن شلوار که کمتر کشیده بشه روی زمین .
در حاشیه مسیر یه کوه بود با یه چراغ سبز بالای اون (یه چند باری اونجا رفتم، بالای اون کوه. جای باحالیه )، اون کوه برای من خیلی معنی داشت، نماد یک جهان بینی بود. مزارع گندم هم بود. وقتی اول بهار از کنارشون رد می شدی یه بوی تند گنرم نم دار می خورد توی بینیت . . . یه چند تایی سگ هم بود ، گاهی پارس می کردن.
گاهی مسیر طولانی ترین هم می شد . وقتی که خسته بودی انگار دورتر هم می شد . ولی نشستنی در کار نبود. می دونستیم اگه بشینیم دیگه نمی تونیم ادامه بدیم. گاهی این پیاده روی خیلی دیر وقت می شد . یادمه یه شب نزدیک ساعت 1.5 راه افتادیم .
توی مسیر گاهی سنگ ریزه ای می رفت زیر پا و چه قدر هم این سنگ ریزه ها زیاد بود . گاهی هم شیشه توی پامون گیر می کرد. سنگریزه ها دردناک بودند گاهی. . .
می تونستی معنای واقعی درد رو بچشی . . . ولی تو این وسط بدترین اتفاقی که می تونست برات پیش بیاد خیس شون پا بود ، اگه کف پات خیس می شد روزگارت سیاه بود. تمام سنگ ریزه های مسیر می چسبید به کف پات و دردناک تر می شد اوضاع . گاهی هوا سرد بود ، پاهات بی حس می شد، بعد از یه مدت کف پام ترک خورد، پوست کف پام کلفت شده بود .
انتهای مسیر باید آروم پات رو توی آب فرو می بردی و اینجا بود که همه چیز تموم می شد. باید منتظر می موندی تا هفته بعد بیاد. . . .
هوس کردم یه جایی یه مسیر طولانی رو با پای برهنه برم . یه مسیر طولانی، تنها . . .
هیچ موقع نفهمیدم چرا این پیاده روی ها رو انجام دادم
اه پسر ما چقدر خر بودیم. . . .
تقلید. . . .
خیلی وقته قربون کسی نرفتم،خیلی وقت نامه ننوشتم. خیلی چیز جالبی می شه وقتی بلد نباشی. وقتی که . . .
امروز اولین روز کاری بود. انقدر که فکر می کردم بد نبود. خیلی هم خوب نبود. فضاش من و یه جوری یاد اون دفتر توی طبقه سوم اون ساختمون آبی رنگ توی میدون توحید می ندازه . اون جا هم همین جوری بود. همه با تلفن حرف می زدن . . .
از اون دفتر دیگه چیزی نمونده . شاید فقط یه عالم خاطره تلخ باقی مونده باشه. فکر کنم کلا فقط یک بار رفتم اونجا، در زدم، یه آقایی در رو باز کرد. با یه سیبیل گنده. گفتم آقا ببخشید اینجا دفتره. … خوشمزه ترین سوال دنیا بود. آقا ببخشید اینجا دفتره. بعد داریوش از اون ور در کلش رو کرد بیرون گفت سلام . . .
بعید می دونم 5 سالم هم می شد.
پسر چقدر خر بودیم ما. . .
این جمله رو که الان گفتم رو یه بار من و شفیع جلوی در سلف با هم گفتیم و خندیدیم . . .
غذا ماهی بود، و. البته خرما هم بقلش می دادن. شفی یه نصف نون لواش برداشت و خرما ها رو چید توش و نون رو آروم رول کرد.
گفتم شفی یادته بچه بودیم مامانامون نون پنیر درست می کردن می بردیم مدرسه. گفت آره با گردو. . .
گفتم یادته هیچ وقت هم نمی خواستیم ببریمش مدرسه.
یه خنده ای کرد و گفت آره . . .
یه نگاه ی به ساندویچ تو دستش کردم . اون هم یه نگاهی به من کرد و با هم دیگه گفتیم :اه پسر ما چقدر خر بودیم. . . .
می موردیم برای اون یه پر کالباس وسط اون نون بد بوی مدرسه . . .
فقط یه سری اسم از ان روزا برام مونده، پدارم رو خیلی دوسش داشتم . بیماری قلبی داشت. سفید رو بود. با ادب و البته باهوش.
اشکان ه میادمه. خونشون توی خیابون سلیمانی بقل ا ون مسجده بود. راستی یه بار خونشون رو عوض کردن. حیدری هم یادمه. خونشون بقل اون نون وایی بربریه بود. یکی از بچه ها رو که دیدم می گفت یه شرکت توی ونک داره. یه پسره هم بود اسمش رستمی بود ، آخ ناهید چه قدر از این بدش می اومد . راستی اون موقع ناهید مامان بود ناهید نبود.
من موندم چرا این نوشته بالا انقدر به هم بی ربطه. . . . . . . اون یه تیکه که داشتم دوستا رو توصیف می کردم. یاد شازده کوچولو افتادم . یه تیکش در مورد توصیف آدم بزرگا از هم دیگس.( حیدری موهاش طلایی بود و سیخ. معلم چهارم دبستانمون دیوانه موهای اون بود. می گفت مثل موهای برادرشه.:) )
یاسمین
یاسمین داره از سر و کلم بالا می ره . می گه می خوام ببینمش می گم نه. . . .
می گه به خدا گریه نمی کنم، سپیده رو نیگا می کنم . به یاسمین نیگا می کنه و می گه: اگه بری گریه کنی من می دونم و با تو . . . .
یاسمین می گه نه به خدا .. . .
من می رم به سمت در و از پله ها می رم پایین ، هنوز نمی خوام یاسمین رو با خودم ببرم، یاسمین سریع پشت سرم می دوئه و با لهنی التماس گونه می گه : امیر منم می یام .وایمی ایستم روی پله . از پله ها میرم پایین و آروم می گه امیر می خوان بکشنش . . . می گم خوب اگه نکشیمش اون موقع چی بخوریم .می گه خوب قرمه سبزی بخوریم. . . نا خودآگاه خندم می گیره . . ( نمی دونم تو این وسط چرا همش یاد اون فیلمه می یفتم زن آمریکاییه تو تهران ) .
می رسیم پایین جلوی در . از ته راه رو نور می زنه به چشم. وارد حیاط می شیم ، یاسمین پشت من می یاد .
بابا با یه ژست با حال وایساده اون ور . لبهاش آویزونه . . وقتی این جوری می شه خیلی باحاله . .
کله گوسفند افتاده یه طرف . یاسمین هیچ واکنشی از خودش نشون نمی ده . نترسیده . رامین به من نیگا می کنه می گه این رو برای چی آوردی پایین . می گم خودش گفت.
هنوز داره نیگا می کنه. گوسفند خری بود . . .می خواستم بیارمش پایین پدرم در اومد، دستاش رو گرفتم از پله ها شوتش کردم پایین . . . با کله رفت پایین پله ها .
بابا می گه سبد ها چی شد . می گم یه دیقه صبر کن ناهید داره دمبالش می گرده. می گه بدو برو بیار، بدو!!
رامین هم می گه این و وردار ببر بالا (به یاسمین اشاره می کنه)
به یاسمین می گم بیا بریم . اونم بدون اینکه چیزی بگه دنیالم می یاد . توی پله ها می گه. چرا کشتینش . . می خندم می گم خوب اگه نکوشیمش چی بخوریم . میگه خوب علف بخوریم میوه بخوریم ، مرغ بخوریم. می ترکم از خنده . . .میگم بابا مگه مرغا آدم نیستن . .
ناخودآگاه یاد یه فیلم دیگه می افتم ( زنده خوارها گروهی هستند که معتقدند حتی میوه ها و درخت ها دارای روح هستند و نباید آنها را خورد و تنها باید از میوه هایی که از درختان افتاده اند و مرده اند تغزیه کرد. فه………. )
وقتی می ریم بالا می پره بقل (بغل) سپیده و می زنه زیر گریه. . ..
یاسمین دختر باهوشیه ، خیلی بیشتر از بچه های هم سن و سالش می فهمه . ابدا لوس نیست . . . با ادبه . . . همیشه مرتبه . . . اینها رو مدیون تربیت سپیدس. . .
فقط فک کنم یه خورده تنهاست.
لکی

نگفته کاملا مشخصه که همچینی از من خوشش نمی یاد .( آدم از نگاه دیگران خیلی چیز ها رو می فهمه فقط کافیه تو چشای یه نفر نگاه کنی تا این رو بفهمی) دلیلش رو نمی دونم، شاید به خاطر تاخیر هام سر کلاساشه .یه چند باری سرکلاساش دیر رسیدم ، کلا من هم فقط چون استادم بوده بهش احترام می زارم.
لکی به معنای واقعیه کلمه از این بچه درسخون ها بوده ،آدمیه که ابدا انعطاف نداره .
سنش برای استاد دانشگاه بودن خیلی کمه . .متعهله .حلقش ناخودآگاه تو چشم می زنه . آدم خوش هیکلیه . موهای مشکی داره . صورت مردونه ، قدی نزدیک به 170. (نسبتا کوتاهه) همیشه ته ریش داره البته خیلی کوتاه . آدم مذهبیه . در عین حال خشک مذهب نیست. پدرش روحانیه ( این رو نمی دونم اما یعضی چیزها رو آدم می تونه احساس کنه) استادیه که با وجود نزدیکی سنش به دانشجوها ،کمتر با اونا می جوشه.
کمتر دانشجوایه که با هاش حال کنه.
معمولا توی گروه ما هر استاد یه سری مرید داره .:) دانشجوهایی که وقتی کلاس تموم می شه می شینن و با استاد گپ می زنن. جک می گن. حرف سیاسی می زنن حتی اگه بدونن ته ترم می ندازتشون . اما لکی این طوری نیست. شاید تنها کاری که باعث بشه بعد از کلاس سر کلاس بمونه سوالات درسی باشه که معمولا نمی تونه سوال کننده رو قانع کنه .
می خواستم در مورد یه چیز دیگه صحبت کنم خواستم از لکی شروع کنم ام توی لکی گیر کردم .. . زیاد مهم نیست ، کلا می خواستم بگم جدیدا باجه تلفن واسم یه معنی دیگه پیدا کرده . این جمله هیچ ربطی به نوشته بالا نداره .
طی 22 سال و چند روز و چند ثانیه و چند دقیقه و چند ثانیه اخیر
طی این همه مدت پی برده ام که اشتباهات فراوانی کرده ام . طی همین مدت بارها و بارها برای خود اعتراف کرده ام که هیچ کس دیگری در انجام واین اشتباهات مقصر نبوده است و تنها من بوده ام که جواب گوی اشتباهت خود هستم .
طی 22 سال و چند روز و چند ثانیه و چند دقیقه و چند ثانیه اخیر ، بارها اشتباهاتم را به خودم گوشزد کرده ام .
این یک از بهترین لحظات زندگی ام در طی 22 سال و چند روز و چند ثانیه و چند دقیقه و چند ثانیه اخیر بوده است . چون خودم خواسته ام .
آَشفتگی . . افسردگی.
امروز ساعت 5 از خواب بیدار شدم، ناگهان احساس کردم دیگه خوابم نمی بره روی تخت خودم خوابیده بودم، فکر احمدی نژاد افتاد توی کلم و هی داشتم بهش فکر می کردم . . .
بلند شدم رفتم آشپزخونه . دکمهع یخچال رو فشار دادم یه چندتایی یخ ریخت پایین و یه لیوان آب ریختم و خوردم . . . . رفتم روی تختم و دراز کشیدم و باز فکر کردم.
این چند روز یه حالت خاصی بهم دست داده . مثل یه آدمی که یه عالمه زیر شکنجه بوده و حالا یه مشت بیشتر چندان براش فرقی نمی کنه. . .
ناهید از صبح دور کلم می چرخه و حرف می زنه، دیگه خسته شده . . . نمی تونه تحملم کنه. . .
خودمم دیگه تحمل خودم رو ندارم . . .
موضوع اینه که این چند روز باید کلی تصمیم مهم بگیرم. . .خیلی مهم … انقدر مهم که ابدا برام ارزش چندانی ندارن …..
می تونم بخونم برای اشد ، می تونم برم سربازی ، می تونم برم خارج . . .
هیچ کدومشون برام فرقی نمی کنه. . .
هیچ کدوم خوشحالم نمی کنه.. . .
یعنی هیچ دیدی نصبت به هیچ کدومشون ندارم . . .
رامین تصمیم داره بره کتابداری بخونه. .. اون روز که گفت تا دو روز داشتم بهش می خندیدم . . . ولی واقعیت اینه که رامین … رامین . . . .
هیچی ولش کن. . .
نمی دونم به هر حال ،شاید رفتم اقتصاد خوندم . . . نمی دونم چرا… شاید دوس دارم . . . ولی امکان داره دوس نداشته باشم.
الان دیگه هیچی رو دوس ندارم . . حتی قرمه سبزی . .
این چند روز کار چندانی ندارم . . .
اگه از خواب پا بشم ، کامپیوتر رو روشن می کنم . تو همین حال می رم یه چایی برای خودم می ریزم . اینترنت . .
چنتا سایت . الف. تابناک . . . یکی دوتا بلاگ . . . 360 . . .و میل…..
این میل خیلی جالبه . یادمه تاچند ماه پیش شاید ماهی یک بار هم بهش نیگا نمی نداختم ولی نمی دونم چرا انقدر مهم شده این چند مدت . . . . .
بعد از ظهر سعی می کنم یه دونه فیلم ببینم . . . . معمولا تکراری….. معمولا فیلم چرت و پرت . . . بعضی هاشون رو شاید بالای صد بار دیدم . . .صد بار واقعا رقم زیادی نیست . . .
عصر یه چند ساعتی می خوابم . شاید دو ساعت . . . امروز عصر روی تخت حمید خوابیدم ، با صدای بابا بیدار شدم که داشت یه نفر رو دعوت می کرد بیاد تو . . .
خودم رو از رو تخت پرت می کنم پایین تا تخت مانع دیده شدنم بشه. . .
شب به خودم قول می دم که فردا ساعت 6 از خواب بیدار شم و فکر کنم که چی کار می خوام بکنم توی زندگیم . . . . .
خوب احتمالا از خواب بیدار نمی شم و فکر نمی کنم .. . . .
خوب شاید یه روزی ساعت 6 از خواب بیدار شدم . . .
و شاید اون روز فکر کردم که چی کار بکنم . . . . .
پسر کارمون از آشفتگی گذشت به افسردگی رسیدیم . . . . فه …..
