این مرها در میان زنها
یه دونه چایی تو دستمه و دارم به پچ پچ های مریم و بهاره گوش می دم….
یکی از احمقانه ترین مکالمه های دنیاست….
بهاره می ره ، رو به مریم می کنم
میگم : دانشگاه رو چی کار کردی ؟
- هیچی قبول نشدم … امسال می خوام باز بدم…. ببینم چی می شه….
( نا خودآگاه ابروهای تتو شدش نظرم رو جلب می کنه … ابرو به یک دهم اندازه واقعیش کاهش پیدا کرده … نمی دونم والا ..)
دارد هنوز حرف می زند…
- می خوام یه جا قبول شم برم ، هر جا باشه مهم نیست … امسال همش رو تهران زده بودم ( یه جورای با افتخار می گه) نمی دونم بزنم علمی کاربردی یا پیام نور… ( چه انتخاب دشواری !!! )
- والا نمی دونم من اطلاعی ندارم چه جورایی اینا … فکر می کنم پیام نور بهتره …
- پس میرم علمی کاربردی (با لحنی طنز )
(لبخندی می زنم…)
- بستگی داره کجا بخوای کار کنی ؟ اگه دولتی باشه فقط نیگا می کنن که لیسانس داری یا نه ، اما آزاد اینجوری نیست ..
- نه بابا کی می ره کار کنه ( حتی یه ذره انگیزه نداره … واقعا مشمئز کنندس )
- پس بی کاری …
- نه خوب تو زندگیه آدم تاثیر داره که بره دانشگاه ….
- (یه ذره امیدوار می شم ) خوب اونکه آره اما علمی کابردی بعید می دونم آنچنان جو دانشجویی داشته باشه که بخواد ….
بهاره که تازه برگشته میگه : نه امیر ! بابا این جوری ها هم نیست ….
مریم باز ادامه می ده: نه زیاد مهم نیست کجا باشه …
- نه به هر حال جوی که سراسری داره یا حتی آزاد خیلی متفاوته …
م: نه خب . . توی زندگی آدم تاثیر داره
- نمی دونم والا …
- می دونی من چندتا خواستگار داشتم ،کل خانوادشون دکتر بودن … خوب تصور کن من با یه دیپلم !!!
( نا خواسته خندم می گیره ، تازه بعد از نیم ساعت دو زاریم افتاد)
احساس می کنم خندم بهش بر خورد . سعی می کنم یه ذره جدی حرف بزنم .
می گم : خوب دلیل نمی شه که .. اگه اونا ، کل خانوادشون دکتر باشن نمی گن شما از کجا مدرکتوگرفتی…
-(با تامل..) نه خوب….
بهاره یه سینی چایی آورده یکی دیگه بر می دارم و در همون حال از جام بلند می شم ….
میگم : راستش من از سیستم اینا خبر ندارم
روبه میلاد می کنم و می گم: از میلاد بپرس …
خیلی در مورد این قضیه فکرکردم …
در مورد این شخصیتها …
یه دختر از دنیا چی می خواد …
حداقل این جور دختر … تصور کن …
مریم دختر خوشگلیه … خوب می رقصه … تو مهمونیا سر و تهشو بزنی اون وسط داره قر می ده… باباش وضعش توپه… اصولا پسرا واسش می میرن .. (البته نه من..:ِ) )… مثل پشگل واسش خواستگار ریخته… چه دلیلی داره به خودش فشار بیاره ، اصلا چیزی وجود داره که اون بخواد بهش فکر کنه… آخرین دقدقه ای که می تونه داشته باشه ، لباسیه که برای مهمونیه بعد باید بپوشه…
درمقابل ما پسرا البته اگه یه ذره شعور داشته باشیم و حتی اگه پدرمون وضعش خوب باشه ، باید بعد سربازی و دانشگاه بیفتیم دنبال کار … از این ور به اون ور …ما پسرا باید از 18 سالگی فکر و ذکرمون این باشه که فردا پس فردا، زن و بچمون از گشنگی سقط نشن …
ما پسرا باید زور بزنیم تو یه شرکت دولتی یه کار پیدا کنیم … ما پسرا باید زور بزنیم با قرض و قوله یه آپارتمان هفتاد متری اجاره کنیم … ما مردا باید پول مرغ و گوشت ونون اون خونه رو بدیم….
ما پسرا …..
دیروز حسین رو دیدم از ماه عسل برگشته بود … نتونست عروسی بگیره … یه زیرزمین توی خفن ترین نقطه این مملکت اجاره کرده … جایی که دور از جونش بیشتر شبیه یه سگ دونیه … دست یه دختر رو گرفته برده توش…
شاید اون دختر از دوستاش خجالت بکشه یا حداکثر از خانوادش
اما حسین چی … اون باید از کل دنیا خجالت بکشه …
اوضاعیه …
اون موقع این دخترا می گن این مردا حق ما رو خوردن … D: بدبختی داریما…
کاش من جای مریم بودم …(:
