من و دوست غولم ( قصه هایی از یک زندگی آشفته… chaos

Just another WordPress.com weblog

این مرها در میان زنها

بیان دیدگاه »

یه دونه چایی تو دستمه و دارم به پچ پچ های مریم و بهاره گوش می دم….

یکی از احمقانه ترین مکالمه های دنیاست….

بهاره می ره ، رو به مریم می کنم

میگم : دانشگاه رو چی کار کردی ؟

- هیچی قبول نشدم … امسال می خوام باز بدم…. ببینم چی می شه….

( نا خودآگاه ابروهای تتو شدش نظرم رو جلب می کنه … ابرو به یک دهم اندازه واقعیش کاهش پیدا کرده … نمی دونم والا ..)

دارد هنوز حرف می زند

- می خوام یه جا قبول شم برم ، هر جا باشه مهم نیست …  امسال همش رو تهران زده بودم ( یه جورای با افتخار می گه) نمی دونم بزنم علمی کاربردی یا پیام نور… ( چه انتخاب دشواری !!! )

- والا نمی دونم من اطلاعی ندارم چه جورایی اینافکر می کنم پیام نور بهتره

- پس میرم علمی کاربردی (با لحنی طنز )

(لبخندی می زنم…)

- بستگی داره کجا بخوای کار کنی ؟ اگه دولتی باشه فقط نیگا می کنن که لیسانس داری یا نه ، اما آزاد اینجوری نیست ..

- نه بابا کی می ره کار کنه  ( حتی یه ذره انگیزه نداره … واقعا مشمئز کنندس )

- پس بی کاری

- نه خوب تو زندگیه آدم تاثیر داره که بره دانشگاه ….

- (یه ذره امیدوار می شم ) خوب اونکه آره اما علمی کابردی بعید می دونم آنچنان جو دانشجویی داشته باشه که بخواد ….

بهاره که تازه برگشته میگه : نه امیر ! بابا این جوری ها هم نیست ….

مریم باز ادامه می ده: نه زیاد مهم نیست کجا باشه

- نه به هر حال جوی که سراسری داره یا حتی آزاد خیلی متفاوته

م: نه خب . . توی زندگی  آدم تاثیر داره

- نمی دونم والا

- می دونی من چندتا خواستگار داشتم ،کل خانوادشون دکتر بودن … خوب تصور کن من با یه دیپلم !!!

( نا خواسته خندم می گیره ، تازه بعد از نیم ساعت دو زاریم افتاد)

احساس می کنم خندم بهش بر خورد . سعی می کنم یه ذره جدی حرف بزنم .

می گم : خوب دلیل نمی شه که .. اگه اونا ، کل خانوادشون دکتر باشن نمی گن شما از کجا مدرکتوگرفتی…

-(با تامل..)  نه خوب….

بهاره یه سینی چایی آورده یکی دیگه بر می دارم و در همون حال از جام بلند می شم ….

میگم : راستش من از سیستم اینا خبر ندارم

روبه میلاد می کنم و می گم: از میلاد بپرس …

خیلی در مورد این قضیه فکرکردم …

در مورد این شخصیتها …

یه دختر از دنیا چی می خواد …

حداقل این جور دختر … تصور کن …

مریم دختر خوشگلیه … خوب می رقصه … تو مهمونیا سر و تهشو بزنی اون وسط داره قر می ده… باباش وضعش توپه… اصولا پسرا واسش می میرن .. (البته نه من..:ِ) )… مثل پشگل واسش خواستگار ریخته…  چه دلیلی داره به خودش فشار  بیاره ، اصلا چیزی وجود داره که اون بخواد بهش فکر کنه… آخرین دقدقه ای که می تونه داشته باشه ، لباسیه که برای مهمونیه بعد باید بپوشه…

درمقابل ما پسرا   البته اگه یه ذره شعور داشته باشیم و حتی اگه پدرمون وضعش خوب باشه ، باید بعد سربازی و دانشگاه بیفتیم دنبال کار … از این ور به اون ور …ما پسرا باید از 18 سالگی فکر و ذکرمون این باشه که فردا پس فردا،  زن و بچمون از گشنگی سقط نشن …

ما پسرا باید زور بزنیم تو یه شرکت دولتی یه کار پیدا کنیم … ما پسرا باید زور بزنیم با قرض و قوله یه آپارتمان هفتاد متری اجاره کنیم …  ما مردا باید پول مرغ و گوشت ونون اون خونه رو بدیم….

ما پسرا …..

دیروز حسین رو دیدم از ماه عسل برگشته بود … نتونست عروسی بگیره … یه زیرزمین توی خفن ترین نقطه این مملکت اجاره کرده … جایی که دور از جونش بیشتر شبیه یه سگ دونیه … دست یه دختر رو گرفته برده توش…

شاید اون دختر از دوستاش خجالت بکشه یا حداکثر از خانوادش

اما حسین چی … اون باید از کل دنیا خجالت بکشه …

اوضاعیه …

اون موقع این دخترا می گن این مردا حق ما رو خوردن … D: بدبختی داریما…

کاش من جای مریم بودم …(:

Written by monjaregh

نوامبر 21, 2008 روی 9:10 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

Tagged with , , , , ,

يك پاسخ برايش بگذاريد