من و دوست غولم ( قصه هایی از یک زندگی آشفته… chaos

Just another WordPress.com weblog

نوشته‌های برچسب خورده با ‘او

به تو می نویسم که این را می خوانی، به تو که دوری…

با 3 دیدگاه

این روز ها برایم سخت می گذرد …. سخت تر از هر زمان دیگری، دلتنگی تمام وجودم را فرا گرفته و شب روز تاسف می خورم که چرا عزیزانم در شهرهای متفاوت زندگی می کنند و من همیشه به حکم جبر باید از یکیشان دور باشم….

همیشه این سوال را با خود زمزمه می کنم که آیا نمی شد ،زمین قدری کوچکتر بود و همه آدم ها در یک جا ، در یک شهر ، در یک خیابان و حتی در یک خانه زندگی می کردند….بعد خنده ای می کنم و ذهنم باز می چرخد به سوی آنها که در کنارم نیستند …

روزهایی بود که آرزو می کردم که ای کاش هیچ وقت این وسیله کو چک که مردم به گوش می گیرند ،اختراع نمی شد…. اما امروز ….

صفحه خالی یک sms را باز می کنم و می نویسم : عزیزم … و ناگهان یادم می افتد که دیگر نمی توانم … که دیگر نمی توانم… و بعد که  می فهمم  تنهایم غم  دنیا بر سرم خراب می شود

و ای کاش … و ای کاش … و ای کاش ، ای کاش دنیا کوچکتر از این بود ، و ای کاش ….

نوشته شده توسط monjaregh

دسامبر 11, 2008 در 8:08 ب.ظ.

نوشته شده در Uncategorized

برچسب خورده با

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.