من و دوست غولم ( قصه هایی از یک زندگی آشفته… chaos

Just another WordPress.com weblog

نوشته‌های برچسب خورده با ‘حمید

جهان بدون آقای خدا !!

با یک دیدگاه

من نشستم بقل حمید دور میز و مهیا داره سر محمد داد می زنه .

محمد با یه لبخند چندش آوری می گه:» نیگا کنید خانم بهلولی شما دارید این حرف رو می زنیدا !! …»

و بعد از چند لحظه ناگهان صدای محمد بالا می ره ..

من به حمید نگاه می کنم و  از روی تمسخر یه لبخند بزرگ می زنم و حمید هم لبخند من رو جواب می ده  و در همین حالت مهیا با ناراحتی از جاش بلند می شه و کیفش رو بر می داره و به سمت در می ره…

سعی می کنم خندم رو جمع کنم و از جام بلند می شم و میرم به سمت مهیا و یه قیافه خیلی جدی می گیرم و می گم : نیگا کنید من فکر می کردم اینجا می تونید مشکلاتتون رو حل کنید ، من اگه می دونستم اینجا می خواد بدتر بشه  عمرا نمی گفتم بیاین….( پسر ! کار و زندگیم شده حل دعوا بین دیگران … یکی نیست دعواهای خودم رو حل کنه :) )

مهیا می گه : آقای صفری نیگا کنید داره چی می گه …

محمد تا میاد حرف بزنه میگم : بس کنید لطفا جفتتون!!

در همین حال ناگهان یه مرد میان سال از در وارد میشه و همه ناگهان لبخند می زنن و سلام می کنن.

مهیا رو راستش نمی شناسم یعنی نه در این حد که بخوام در موردش اظهار نظر کنم ، ولی کاملا محمدرضا رو می شناسم. طی چند سال گذشته تنها کسی رو که دیدم بتونه تحملش کنه خودم  بودم و الان می بینم که من هم نمی تونم تحملش کنم…

راستش محمدرضا دقیقا تفکرات زنهایی رو داره که توی محله قبلیمون وقتی که بچه بودم، می شستن توی حیات عذری خانم و سبزی پاک می کردن … آدم هایی که …

البته در مورد مهیا هم به من ثابت شده که در بسیاری از موارد دست کمی از محمدرضا نداره …

آدم ها از اتفاقاتی که دور و برشون می یفته برای خودشون یک داستان می سازن ،  یعنی یه جورایی مساله رو برای خودشون یه بار دیگه تعریف می کنن …

و در این میان برخورد با آدمی که هر جوری شده موضوع رو به نوعی تعریف می کنه که طرف حق توی اون ، خودش باشه بی نهایت سخته. و مشکل مهم امثال محمد اینه که هیچ وقت این احتمال رو هم نمی دن که شاید داستانی که دارن تعریف می کنن و طرف حق توش خودشونن ، از پایه اشتباه باشه …

و موضوع بدتر اینه که در این حالت (وقتی خودشون رو دارای حق می دونن ، چه درست و چه غلط ) به هیچ وجه بی خیال نمی شن ، دیگه در انتها ، خیلی به طرف مقابل رحم کنن ، یارو باید بگه غلط کردم تا شاید این جنابان از خر شیطون پیاده بشن …

و موضوع بدتر اینه که اگه شما طرف مقابلشون باشی ، وسط دعوا که در مورد یه موضوع خاصه ، این داستان رو برای تو تعریف می کنن ودر این میون  دو هزار تا لینک به دوهزار تا داستان که قبلا اتفاق افتاده می زنن و مدام این جمله رو تکرار می کنن که : » یادته اون روز داشتیم می رفتیم فلان جا، تو فلان کار رو کردی یا فلان حرف رو زدی» و تو باید دو ساعت فکر کنی که این داره کجا رو می گه و بعد باید دو ساعت توجیهش کنی که آخه اونجا چه ربطی به اینجا داشت ..

یادمه عباس سال اول به محمد می گفت » آقای خدا»  . :) )

و متاسفم بگم که تمام این حرفها رو قبلا به محمد زدم و هیچ وقت زیر بار نرفته و باز یه جوری تمام این داستاها رو تعریف کرده که طرف حق خودش باشه  و الان ترجیه می دم من هم مثل دیگران جهان بدون اون رو تجربه کنم و باور کنید من به شدت آدم صبوری ام ولی در این مورد صبرم تموم شده.

نوشته شده توسط monjaregh

دسامبر 4, 2008 در 10:27 ب.ظ.

نوشته شده در Uncategorized

برچسب خورده با ,

قسمتی از یک خاطره

با یک دیدگاه

امروز روز قرعه کشی حج دانشجویی بود
نا خود آگاه یاد این پست قدیمی افتادم:
خدا هم کلی با حاله واسه خودش
نمی دونم هست یا نیست ولی اگه باشه موجود جالبیه
بعضی چیزها که میگه جالبه ؛البته می گن خدا گفته
من بیشتر با نتیجش کار دارم
وبه نظر می رسه نتیجش خوب باشه
وقتی نشستی و داری به خونه خدا نیگا می کنی یه حسی داری
نمی دونی چه حسیه، واسه خودش جالبه
اون حس رو داشتم ولی با تردید بهش نیگا می کردم
فکر می کردم شاید یه جورایی ناشی از تخیل ذهنمه
خیلی ها می گن یه جور حس دلتنگیه ، یه جورایی راست می گن
ولی نمی دونستم که اون حس رو کی ایجاد می کرد
فکر می کردم شاید واقعا ناشی از توهمات فکر بشره
ولی چیز مهم تر اینه که حس جالبیه و این خیلی مهم تر از اینه که از کجا اومده
وقتی خیلی کارها رو می کنی مثلا نماز می خونی
یا مثلا میری حج یه ریتمی توی همه این کارها میبینی
یه نوع ضرب آهنگ و من فقط تواون وسط فکر میکردم که این ریتم واقعا از اول وجود داشته یا دیگران در طول زمان این ریتم رو وارد کردن
مثلا دوراون خونه با اون ظاهر سیاه وساده می چرخی
و هی فکر می کنی چقدر جالبه و فکر میکنی باید این یه معنی داشته باشه
وقتی توی اون سالن بزرگ راه میرم بین دو تا کوه برام خیلی جالب بود و فقط فکر میکردم یعنی چی
وقتی به اون مهتابی های سبز می رسی و همه شروع می کنن به دویدن خیلی هیجان زده میشی
و هی می پرسی چرا
بار اول رو دقیقا هنوز حس می کنم …
بار اولی که کعبه رو دیدم … به پیشنهاد روحانی سر ها رو انداختیم پایین …
می گفتن اگه کعبه رو دفعه اول ببینی و سه آرزو کنی، بر آورده می شه و من هی فکر می کردم مگه قول چراغ جادوهه… و من دیدم و بعدا یادم افتاد که اصلا آرزو نکردم… 
وقتی میری به کعبه دست میزنی یه حسی داری و فکر می کنی
بوش می کنی بوی خاصی میده مثل گلابه
وقتی نماز می خونن آدم با اون ریتم حال می کنه
موقعی که اون اتاق بزرگ سیاه رو با اون خطوط طلائی جلوت می بینی یه جورایی می شی
وقتی اون دو تیکه لباس سفید رو پوشیدی حس کنجکاویت تحریکت می کنه
من نمی دونم خدا هست یا نه ولی اگه باشه باید موجود جالبی باشه

نوشته شده توسط monjaregh

نوامبر 25, 2008 در 11:58 ق.ظ.

نوشته شده در Uncategorized

برچسب خورده با , ,

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.