نوشتههای برچسب خورده با ‘خدا’
قسمتی از یک خاطره
امروز روز قرعه کشی حج دانشجویی بود
نا خود آگاه یاد این پست قدیمی افتادم:
خدا هم کلی با حاله واسه خودش
نمی دونم هست یا نیست ولی اگه باشه موجود جالبیه
بعضی چیزها که میگه جالبه ؛البته می گن خدا گفته
من بیشتر با نتیجش کار دارم
وبه نظر می رسه نتیجش خوب باشه
وقتی نشستی و داری به خونه خدا نیگا می کنی یه حسی داری
نمی دونی چه حسیه، واسه خودش جالبه
اون حس رو داشتم ولی با تردید بهش نیگا می کردم
فکر می کردم شاید یه جورایی ناشی از تخیل ذهنمه
خیلی ها می گن یه جور حس دلتنگیه ، یه جورایی راست می گن
ولی نمی دونستم که اون حس رو کی ایجاد می کرد
فکر می کردم شاید واقعا ناشی از توهمات فکر بشره
ولی چیز مهم تر اینه که حس جالبیه و این خیلی مهم تر از اینه که از کجا اومده
وقتی خیلی کارها رو می کنی مثلا نماز می خونی
یا مثلا میری حج یه ریتمی توی همه این کارها میبینی
یه نوع ضرب آهنگ و من فقط تواون وسط فکر میکردم که این ریتم واقعا از اول وجود داشته یا دیگران در طول زمان این ریتم رو وارد کردن
مثلا دوراون خونه با اون ظاهر سیاه وساده می چرخی
و هی فکر می کنی چقدر جالبه و فکر میکنی باید این یه معنی داشته باشه
وقتی توی اون سالن بزرگ راه میرم بین دو تا کوه برام خیلی جالب بود و فقط فکر میکردم یعنی چی
وقتی به اون مهتابی های سبز می رسی و همه شروع می کنن به دویدن خیلی هیجان زده میشی
و هی می پرسی چرا
بار اول رو دقیقا هنوز حس می کنم …
بار اولی که کعبه رو دیدم … به پیشنهاد روحانی سر ها رو انداختیم پایین …
می گفتن اگه کعبه رو دفعه اول ببینی و سه آرزو کنی، بر آورده می شه و من هی فکر می کردم مگه قول چراغ جادوهه… و من دیدم و بعدا یادم افتاد که اصلا آرزو نکردم…
وقتی میری به کعبه دست میزنی یه حسی داری و فکر می کنی
بوش می کنی بوی خاصی میده مثل گلابه
وقتی نماز می خونن آدم با اون ریتم حال می کنه
موقعی که اون اتاق بزرگ سیاه رو با اون خطوط طلائی جلوت می بینی یه جورایی می شی
وقتی اون دو تیکه لباس سفید رو پوشیدی حس کنجکاویت تحریکت می کنه
من نمی دونم خدا هست یا نه ولی اگه باشه باید موجود جالبی باشه
